تبليغاتX
همیشه...آه
 در پی اعلام مشکوک بودن یکی از بازداشتیها به بیماری ایدز، تمامی مقامات بلند پایه امروز آزمایش ایدز دادند : تظاهرات میلیونی سبز ها در آخرین جمعه ماه رمضان (روز قدس) دیگر برای آزادی قدس تظاهرات نمی کنیم ، برای آزادی خودمان تظاهرات می کنیم ، برای رساندن صدای بردار و خواهری که مورد تجاوز قرار گرفتند ، برای کسانی که شکنجه شدند ، برای کسانی که به شهادت رسیدند و مخفیانه به خاک سپرده شدند. اگه ایرانی هستی و وجدان داری برای بقیه هم ارسال کن اگه ایرانی هستی باغیرتی سندتوآلش کن

شنبه 1388/06/07 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خبر دارم در حد المپیکخیلی شوغش کردم در اون حد نیست ولی حالااااااااااا.

یه وبلاگ درست کردم واسه کل کل از دوستا خوبم که کم نمیارن خواهش میکنم بیان عضو شن.فک میکنم خوش بگذره.حالا خواستی بیا.

http://biya2kalkal.blogfa.com/  

 

 

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا داردI

چهارشنبه 1388/06/04 |
سلام به همه دوستای نازم(عین خودم).چه اونایی که نظر میدن چه اونایی که نظر نمیدن.

من قول دادم هر چند وقت یه بار یه جمله از کتابمو واستون بنویسم.ولی یه چند روزی رفتیم مسافرت(شمال(ساری)مشهد)جاتون خالی خیلی خوش گذشت ولی چون مدتی خونه نبودیم و یکی از فامیلامون خونمون بود کتابم گم شده نمیدونم کجا گذاشته کتابمو.خجالتم میکشم ازش بپرسم که کتابمو چیکار کرده.خلاصه تا وقتی کتابم پیدا میشه باز مجبورید اراجیف منو بخونید.

راستی از دوستای خوبم که تو این مدت بهم سر زدن خیلی ممنونم واز اونایی که سر زدن ونظر دادن خیلی خیلی ممنون واقعا زحمت کشیدید.شرمنده که هنوز نتونستم به همتون سر بزنم.ولی میام.قول میدم



یکشنبه 1388/06/01 |

خانه تان را با عشق برکت دهید در هر گوشه اش عشق بگذارید تا خانه تان با گرمی و ارامش عاشقانه پر شود و همیشه در ارامش باشید

لوییز هی



جمعه 1388/05/16 |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام.خوبی؟چه خبر؟چه عجب از این ورا خوش اومدی

چند ماه پیش بود که یه کتاب خریدم ولی راستشو بخوای نتونستم بخونمش اخه من کتابای درسیمم نمیخونم.ولی دیشب از بیکاری نشستم و چند صفحه شو خوندم جالب بود تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار یکی از جمله هاشو واستون بنویسم.اسم کتابه تفکر مثبت روزانه ست.نویسندشم لوییز ال هی.نکات به درد بخورشو  مینویسم شاید خوشتون اومد.اگرم نیومد....(باید خوشت بیاد مگه دست خودته)

حالا امروز تصمیم گرفتم این تصمیمم و عملی کنم و اولین جمله رو بنويسم 

چيز هايي كه در اين دنيا بسيار با ارزشند هيچ برچسب قيمتي ندارند چون به هيچ قيمتي خريد و فروش نميشوند

سوزي ارمن



چهارشنبه 1388/05/14 |
سلام به همه دوستای خوبم.البته اولویت با اونایه که نظر میدن

امید وارم حالتون خوب باشهحال عشقتونم همین طور.البته اول عشقتون بعد خودتون چون اینجوری حال خودتون بهتر میشه.خودم که نفهمیدم چی گفتم امیدوارم خودتون متوجه شیدمتوجه شدید؟خب اصلا بیخیال.چی خواستم بگم...............طبق معمول یادم رفت.این حافظم همه رو دیونه کردهمامانم دوستام مخصوصا معلمام.همیشه یادم میره چی خوام بگم.نه اینکه فکر کنید الزايمر دارم نه .فقط فراموشي دارم.به كسي نگيا.هر چند ميدونم دهنت قرصه.

خب يادم نمياد چي ميخواستم بگم.فقط اينو ميدونم از فردا نميتونم بيام نتميدونم خيلي دلتون برام تنگ ميشهمنم همينطور.ولي چيكار كنم.گفتم كه سرنوشت من شده آه كشيدن.هميشه آه.هميشه كاش.هميشه.....خب بيخيال.ميخوام كمتر انر‍‍‍‍زي منفي بدم.

فقط نظر يادتون نره.ناراحت ميشم اگه نظر ندين.هر وقت تونستم بيام نظرتون و تاييد ميكنم.اخه بعضيا فحش ميدن مجبورم بعد از تاييد نظراتو نشون بدم.

همتونو دوست دارم



یکشنبه 1388/05/11 |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم..

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

 هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود.....

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...


 



جمعه 1388/05/09 |

امروز رفتم وبگردی.همین جوری رفتم توی یه وبلاگ خیلی توپ بود شعرای قشنگی داشت اصلا فکر نمیکردم خودش نوشته باشه ولی همین جوری پرسیدم خودت نوشتی گفت اره راستشو بخوای نزدیک بود شاخ درارم.بعد با کمی تامل تصمیم گرفتم منم یه شعر بگم.به این وبلاگ حتما سر بزنید خیلی باحاله.  

 

http://tolusabz.blogfa.com/

 

 نیلو سپهری

تو خیالم بارون امشب مثل دیونه میباره 

میباره تا که بدونی عشق تو مثل سرابه

عشق من مثل یه دریاست دریا یی که نا تمومه 

 هیچ وقتی تموم نمیشه همیشه با تو میمونه

میمونه تا که بدونی معنی عشق حقیقی

 شاید اینجوری بدونی قدر این عشق قدیمی                         

 

http://jav1366.googlepages.com/ghabr-e-sohrab.JPG

بنظرت از سنگ قبر منم عكس ميگيرن؟



چهارشنبه 1388/05/07 |

ااااااااااااااااااااا.............ديدي چي شد؟يادم رفت از سفرم براتون بگم.اخه خيييييييييييييلي مشكلات دارم.مشكلات زندگي.خودتون كه خبر دارين.بچم رو گاز بود شوهرم تو لباس شويي.غذام رو ظرف شويي.وااااااااااااااااااااااااااااي ديونه شدم.

خب قرار بود از سفرم بگم.سفر خوبي بود گشت و گذار تو فاميلا دوستا و اشناهاو...

چنديييييين عروسي دعوت بوديم.جاتون خالي.خيييييييييييييييييلي خوش گذشت.البته بدم گذشت ولي ترجيح ميدم خوبا رو بگم.

تو عروسيا كلييييييييي از فاميلامونو ديدم كه تا اون روز فقط اسمشونو شنيده بودم. بده روزگاره ديگه.

در ضمن تو عروسي كلي خواستگار واسه دختراي فاميلمون پيدا شد(من كه نه)

تو اين ۱۰-۲۰ روزه هر شب ساعت۳يا۴ ميخوابيديم همسايه ها ديونه شدن.اخه خيلي شلوغ ميكرديم.همسايه هاي مامان بزرگم اينا كلا پيرن و كم طاقت و...                                                     ولي كلي حال كرديم.قراره دوباره بريم.ولي معلوم نيست كي.

راستي كلي عكس از طبيعت اونجا گرفتم خواستم نشونتون بدم ولي دوربينمو اونجا جا گذاشتم.

سري بعد انشاالله.

راستي اومدين كرمانشاه يا نه؟

دوباره ميگم حتما يه سري به بيستون و طاق بستان بزنيد.

مامانم ميگه دير وقته و بخوابم بقيشو بعدا ميگم.

راستي از اوناييي كه نظر و پيشنهاد ميدن و از اونايي كه انتقاد ميكنن ممنوننم



سه شنبه 1388/05/06 |
سلام به همه دوستاي خوب و نازم

يه خبر تقريبا ولرم دارم .

فردا ميخوايم بريم مسافرت. ميخوايم بريم كرمانشاه اخه من بچه اونجام واقعا بهش علاقه دارم هر چند امكانات و.... اونجا نسبت به اينجا خيلي كمه ولي خب وطنمه دوسش دارم در ضمن يه نفر اونجاست كه واسه ديدنش لحظه شماري مي كنم خلاصه خيلي خوشحالم  فك كنم از خوشحالي تا صبح نخوابم.

ولي خب... تا صبح اينجا وراجي ميكنم چيكار كنم ديگه اينقد واسه مامانم حرف زدم خسته شد راستشو بخواي فك خودمم خسته شد مامانم ميگه كه فكم فولاديه.

خب داشتم از كرمانشاه ميگفتم طبيعت فوق العاده اي داره ادماي مهمون نواز و خون گرمي داره هر چند شايعه كردن كه كرمانشاهيا چاقو كشن سر مي برن و.... ولي خب هر جايي خوب و بد داره امكان داره بگي چون خودش كرمانشاهيه اينجوري تعريف ميكنه ولي اگه يك بار اومده باشي مي دوني چي ميگم  شايد قسمت شدو امسال اومدين طاق بستان رو حتما بريد واقعا زيباس .

جاهاي ديدني زيادي داره البته شايد واسه من اينجوريه



جمعه 1388/04/12 |